آواره

نیمه شب بودوغمی تازه نفس

 

ره خوابم زد وماندم بیدار

 

ریخت از پرتو لرزنده شمع

 

سایه دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

 

سایه ای مضطرب ولرزان بود

 

چهره ای سرد وغم انگیز وسیاه

 

گویا مرده ی سر گردان بود

 

شمع خاموش شدازتندی باد

 

اثر ازسایه به دیوار نماند

 

کس نپرسید:کجارفت؟که بود؟

 

که دمی چند در اینجا گذراند

 

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

 

جسم درمانده ام از روح جداست

 

من اگر سایه خویشم یا رب

 

روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟

 

 

 

/ 0 نظر / 23 بازدید